"فداک"

الف قامتت که خم شد، نام باغت شد "فدک"

"فداک"

الف قامتت که خم شد، نام باغت شد "فدک"

"فداک"

دردِ کمی جمعیت
علاج و درمانش،
زمان‌مند است
+
دیر بجنبیم دیگر درمان شدنی نیست...

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
بسم الله الرحمن الرحیم


🌿بن‌بست ۲۱
قسمت چهارم

- بابا مواظب بااااااش
تا پدرم حواسش به خیابان و ماشینِ رو به رو و سرعت و ترمز و جهت دادن به حرکت ماشین جمع شد، کار از کار گذشته بود و دیگر چیزی متوجه نشدم.

سرم به شدت درد می کرد:
- بابا، بابا، با...
چشمانم را باز کردم. بله، در بیمارستان بودم:
- بابام کجاست؟
- آروم باش، یکم استراحت کنی می تونی بری خونه.
- بابام...؟
- حالش خوبه، نگران نباش، چیزی نشده.
دوباره چشمانم را بستم و دیگر چیزی متوجه نشدم.

من زیاد آسیب ندیده بودم و فقط قسمتی از سرم شکسته بود. شانس همراهم بود و زنده ماندم. از صحنه ی تصادف چیزی در خاطرم نیست، آخر چشمانم را بسته بودم و فقط داد می زدم.
اجازه دادند مرخص شوم.
مادر و خواهر و برادرم هم رسیده بودند بیمارستان. مادرم مرا بغل کرده و گریه می کرد. دلداری اش می دادم که چیزی نشده و من خوبم. ولی دلم پر از اضطراب و نگرانی برای پدرم بود. تا آن موقع هیچ خبری از او نداشتم.
به همراه برادرم رفتیم که سراغی از پدرم بگیریم:
- متأسفانه حال پدرتون خیلی خوب نیست.
- یعنی چی؟ بابام چی شده؟
- فعلا رفته تو کما. باید براش دعا کنید.
با عصبانیت کمی صدایم را بلند کرده و گفتم:
- دعا کنم؟ از کی بخوام؟ از خدا؟ خدا اگه می خواست به بابام سلامتی بده، اصلا نمی زد به این روز بندازه بابای بیچاره ی منو. این چه خداییه؟ بعد برم باز از همون خدا بخوام سلامتی بابام رو؟
برادرم تلاش می کرد مرا آرام کند ولی فایده نداشت و حرف هایم را می زدم. به هر طریقی شد، بالآخره آرامم کردند.

بنا شد من و برادرم به خانه برویم و مادرم و خواهرم بیمارستان بمانند.
تا رسیدیم خانه، در حالیکه اصلا توقع چنین برخوردی نداشتم و فکرش را هم نمی کردم، برادرم با صدای بلند رو به من گفت:
- خدا رو مظلوم گیر آوردی؟ خدا رو بی دفاع گیر آوردی؟ وقت خوشی هات که خبری از خدا نیست و دنیا رو عشقه. وقت مصیبت هات همه رو میندازی گردن خدا؟ خب اینجا هم بگو دنیا یه سکه ست با دو رو. اینم روی دومشه که به مذاق حضرت عالی خوش نمیاد. نمی خوای قبول کنی دنیا رنج هم داره؟
من هم ابروهایم را در هم کشیده و گفتم:
- حال و روز منو که می بینی داداش، برو اصلا حوصله ی بحث کردن با تو رو ندارم.
برادرم به اتاقش رفت و مدام این جمله اش در ذهنم تکرار می شد، «خدای بی دفاع»، «خدای بی دفاع»، «خدای بی دفاع» که یکباره با صدای بلند گفتم:
- خدای بی دفاع. خدا اگه بی دفاع بود، تو سر من داد نمی زدی. بدتر از تو صدتا آخوند هم مدافعش هستن، غصه ی خداتو نخور. فعلا غصه ی بابای بیچاره مون رو بخور که رفته تو کما.
جوابی نیامد. رفتم به اتاقم و خوابیدم...                                       
                                      
                                                                              ***






🌿بن‌بست ۲۱
قسمت سوم

پدرم فقط مشغول رانندگی بود و از کنجکاوی و کمی هم استرس، در یک حال عجیبی بودم:
- بابا!
- جونم
- نمی خوای چیزی بگی؟
- نه. اول بستنی بخوریم، بعد.
یک گوشه ی خیابان توقف کردیم، بستنی خریدم و برگشتم سمت ماشین. از پنجره ی ماشین، بستنی ها را به پدرم دادم و خودم سوار ماشین شدم:
- خب حالا بفرمایید، سراپا گوشم.
- چقد عجولی تو. بستنی رو بخوریم، بعد.
- ای بابا، مردم از کنجکاوی که.
پدرم بلند بلند خندید. من هم خندیدم.
مشغول بستنی خوردن شدیم. پدرم زودتر از من بستنی اش را تمام کرد و ماشین را روشن کرد. با سرعت کم حرکت می کردیم. پدرم رو به من کرد:
- دوست داری چی بشنوی؟
- بابا من الآن دیگه فقط دوست دارم بشنوم، فرقی نمی کنه چی باشه. شما هر چی دوست داری بگو.
و هر دو خندیدیم.
باران نم نم شروع کرد به باریدن. پدرم گفت:
- برای تولدت، امسال کادوی ویژه ای دارم.
خیلی خوشحال شدم:
- چی هست این کادویی که ما رو جون به لب کرد؟
- مِنو بازه، می تونی انتخاب کنی.
- بین چی و چی؟
- ماشین، یا...؟
- یا چی؟
- زندگی و‌ تحصیل تو کانادا.
- راست می گی بابا؟!! واااااای، باورم نمیشه. آخ!(تکه ی آخر بستنی روی لباسم ریخته شد)
- حالا بپا کثیفمون نکنی.
- این بهترین هدیه ای بود که تا حالا گرفتم باباجان.
از شدت خوشحالی نمی دانستم چه کنم. ترانه ی شاد و صدای بلند ضبط ماشین و ...
در حال و هوای خیالات خودم بودم که با صدای پدرم به خود آمدم:
- خب نگفتی؟ کدومش؟
- بابا، خب زندگی خوش و راحت و هیجانی کانادا رو می خوام دیگه.
- دنبال فرصت بودی از ما راحت بشیا
- بابا؟! این چه حرفیه؟ آبجی هم می گفت دوری از خانواده سخته. ولی هر ماه میام بهتون سر می زنم.
- خب حالا....
گرم صحبت بودیم و هر دو خوشحال، مخصوصا من. چه شب تولدی شد.
یک خواهر دارم و یک برادر که یکی از من کوچتر و دیگری بزرگتر است. خواهرم رفته بود و الآن هم نوبت من شده بود. اما برادرم، اصلا با همه ی ما تفاوت داشت، با خانواده هم نظر نبود. دوست داشت در ایران، در این سرزمین با سقف کوتاه و همچون قفس تنگ و پر از محدودیت و پر از غصه و غم، بماند.
پدرم دیگر مسیر را عوض کرده بود به سمت خانه و من همچنان در آسمان پرستاره ی شادی و خوشی پرواز می کردم. چه آینده ای، چه فردایی، چه زندگی شیرینی. باور نکردنی است.
پدرم سرعت را مناسب با ریتم موزیک، زیاد کرد و در این خیابان های شلوغ، چنان حرفه ای رانندگی می کرد که بیا و ببین!
این موزیک و این باران و این کادوی تولد و این سرعت و این فضای دلنشین مرا مست کرده بود.
یک نگاه به پدرم کردم -که او هم داشت به من نگاه می کرد- و یک نگاه به خیابان. ناگهان با صدایی بلند فریاد زدم...

                                                                                   ***  




🌿بن‌بست ۲۱
قسمت دوم

کنار دوست صمیمی ام نشستم و گرم حرف زدن بودیم که استاد وارد شد و حرفمان نیمه تمام، رها.
از اولی که درسی به نام «دین و زندگی» داشتیم، برایم مسخره بود، حتی اسمش هم نامربوط است. آخر دین چه ارتباطی با زندگی دارد؟
و الآن هم در کلاسی با چنین موضوعی طبق معمول خودم را با کاغذ بازی ها و قلب کشیدن ها و شعر نوشتن ها و و و سرگرم می کنم تا کلاس تمام شود.
و بالآخره تمام شد. برای حرف زدن با دوستان به جای همیشگی رفتیم. یکی از آن ها خیلی گرفته بود و ساکت:
- چی شدی امروز تو؟
- می دونی، اصلا زندگیم هیجانی نداره. خیلی تکراری و بی روح
- بابا تو که دیگه هر چی خواستی بابات در اختیارت گذاشته، دیگه غصه ت چیه؟
- غصه م همینه دیگه. بقیه ی جوونا به امید و آرزوی به دست آوردن این چیزایی که ما داریم، زندگی می کنن، من چی؟
- نگاش کن چه حرفایی می زنه. حقت بود از همون جوونا بودی.
در حالیکه هم تعجب کرده بودم و هم ناراحت از شنیدن این حرف ها، بلند شده و سمت یکی دیگر از دوستانم رفتم...

به خانه که رسیدم، مثل همیشه حس خوبی داشتم، احساس راحتی. وارد شدم و بعد از سلام و احوال پرسی، به اتاق رفتم و شدیدا غافلگیر شدم. خواهرم را دیدم، بعد از چندماه دوری و دل تنگی. خیلی خوشحال شدم و بغلش کردم:
- آبجی تو کجا اینجا کجا؟ چه عجب بالآخره...
- اگه بدونی چقد دوری از شما برام سخت بود؟
- عوضش خیلی خوش‌گذروندی دیگه.
- یه خوشی هایی داشت، یه ناخوشی هایی هم داشت.
- سوغاتی چی آوردی حالا؟...

پدرم وارد خانه شد و مثل همیشه به احترامش بلند می شدیم و مهربانانه ولی خسته، با هر چهار نفرمان سلام و احوال پرسی کرد.
گویا فقط من غافلگیر شدم؛ پدرم کاملا عادی با خواهرم مواجه شد. احتمالا اولین نفر، پدرم او را دیده بود.
ناگهان یاد برنامه ی عصر افتادم، گفت‌وگوی من و پدرم. پدری که بی اندازه دوستش داشتم و نه بهترین دوست، ولی از بهترین دوستانم بود و هست و خواهد بود.
پدرم رو به خواهرم، با اشاره به من و با لبخند مهربانی گفت:
- فردا تولدشه.
- راست میگه، فردا تولدته، هفتم. باید شیرینی بخوریم، و متأسفانه باید کادو هم بدیم!
هر کسی چیزی گفت و خندیدیم...

تقریبا ساعت ۵ عصر بود که پدرم آماده شده از اتاق بیرون آمد:
- آماده ای؟
- پنج دقیقه صبر کنی آماده میشم بابا.
به انتخاب من، سوار ماشین مامان شدیم و راه افتادیم. کمی استرس داشتم. پدرم هم ساکت بود و چیزی نمی گفت...   

                                                                            ***
🌿بن بست ۲۱
قسمت اول

- اینو گوش کن:
«...من دیدم این رو مثلا آدم، ماشینش رو به هر کس دلش نمیاد بده، به رانندگیش اعتماد نداره. حالا خودش هم راننده نیست ها ولی به خودش مطمئن تره، چون تکیه نداره، واگذار نکرده. ولی اگر تکیه بیاد به انتخاب خدا و باور کنیم که انتخابِ او انتخابِ بهتره برای من، چون او که فقیر نیست، او که جاهل نیست، او که مهربان هست، او که عجول نیست، اگر این ها باور بشه، لااقل احتمال داده بشه، توی مقایسه ی با خودمون، بگو مگه من آگاهم؟ بالآخره یا من باید رانندگی کنم یا فلانی؟ من که تو فقر زمین خوردم، تو راحتی زمین خوردم، تو تنهایی و وحشت... همه جا زمین خوردم، چطور به او تکیه نمی کنم؟ که هم آگاه تره، هم مهربان تره، هم نزدیک تره...»
کم مانده چشمانم از حدقه بیرون بزند. با تعجب، فقط دارم به دوستم نگاه می کنم و او هم در حال و هوایی است که بیا و ببین!
اصلا این سخنرانی ها به تیپ دوستم نمی خورد. من یکی که می دانستم چه جانوری است.
نتوانستم تحمل کنم، بلند شدم و بدون خداحافظی آمدم سمت خانه.
شب بود و سرد. تا خانه قدم می زدم و به تنها چیزی که فکر نمی کردم، آن حرف ها بود.
رسیدم خانه، در را باز کردم و وارد خانه شدم:
- سلام
- سلام عزیزم
 از خستگی و سرما، رفتم به اتاقم و روی تختم، گرم و نرم، به خواب رفتم...

- بیداری؟
- اوهوم.
- پاشو، پاشو دیرت میشه.
مادر نازنینم بود.
اما چه می شود کرد. یک عمر است که باید از خواب گذشت و به تحصیل پرداخت. چرا؟ نمی دانم. خب بدون درس خواندن هم که نمی شود.
وسط صبحانه خوردن بودیم که پدرم خطاب به من اما رو به میز و با چهره ای کاملا جدی گفت:
- عصری من و تو با هم می ریم بیرون، باهات کار دارم.
- چشم بابا.
پدرم خیلی دوست داشتنی است. منطقی و محکم و در عین حال مهربان. اما ذهنم مشغول شد که چرا؟ چه شده بود؟
آخر من و پدرم زیاد با هم گفت‌وگو می کردیم، ولی قول و قرار قبلی برای حرف زدنمان؟ نه... تا به حال سابقه نداشته.
صبحانه را خوردم و از خانه که بیرون آمدم، دیدم بچه های پر تعداد همسایه هم برای رفتن به مدرسه- البته با سر و صدا- منتظر پدر بسیار مهربانشان بودند. من که آدم سرسختی هستم، از این خانواده خوشم می آمد. چرا؟ نمی دانم. دوست داشتن دل می خواهد، نه دلیل.
بگذریم.
سوار تاکسی که شدم، صدای آهنگ ملایم و دل‌نوازش از همه چیز و همه جا راحتم کرد. واقعا بعضی آهنگ ها از شراب هم مست کننده‌ترند.
تا خود مقصد نمی دانم چند دقیقه ای و چگونه گذشت.
رسیدم. وقت پیاده شدن، راننده که تقریبا ریش هایش یکی در میان داشتند سفید می شدند، با لبخند گفت:
- عاقبت بخیر بشی جوون.
نمی دانم چرا این جمله را گفت، شاید با دیدن سن‌وسال من و تیپ‌وظاهرم، می خواست تذکری داده باشد. نمی دانم. ولی هر چه بود، سنگینی نصیحت را نداشت!
در را بستم، حساب کردم و در حالیکه داشتم به سمت دوستانم می رفتم، با خودم فکر می کردم که ″خیر″ اصلا چیست تا عاقبتم به آن ختم شود؟

دوستانم را یکی یکی دیدم،
سلام و احوال پرسی همیشگی و
وارد کلاس شدیم...

                                                                                   ***
از این پس اگر خدا بخواهد در اینجا داستان می نویسم، اما:
اولا تجربه و مهارتی در داستان نویسی ندارم، سطح انتظارتان را میزان کنید
ثانیا به صورت سریالی نوشته خواهد شد
ثالثا یک داستان بی فایده ای نیست...

+

داستان ها را دنبال کنید...

نظرات  (۱)

سلام.

هرچند نظر دادن برای اولین قسمت ممکنه پیش داوری حساب بشه و ینده هم تخصص داستان نویسی ندارم ولی از نظر محتوا میتونم بگم که عمیق و مطابق دغدغه های نسل جوان امروزی بود. ان شاء الله که پایان خوبی هم داشته باشه. البته "خوب" رو میشه چند جور معنا کرد. مثلاً قراره پاسخ دغدغه ها داده بشه یا مثل اکثر مطالبتون هدف ایجاد سوال و تفکر هست؟ 

در هر صورت منتطر ادامه داستان هستیم.

در پناه خدا، موفق باشید و عاقبت به خیر.
پاسخ:
سلام
إن شآءالله که خوب تموم بشه...
+
سلامت باشید و همچنین...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">